به یاد آن روزهای خوب و محیای عزیزم به یاد دارم روزی را که با دستانی نامهربان زهر جدایی را با بی رحمی تمام به تو خوراندم؟؟ و روزی را که با چشمانی لبریز از کینه با خنجر بی وفایی کلبه کاغذی مان را پاره پاره کردم؟؟
آری از آن پس کلبه من و تو ویران شد و من به ناچار این جا به دور از هیاهوی شهر و طعنه ی دوستان کلبه ای برای تو و خودم ساخته ام... کلبه ای که همچنان سمفونی عشق در آن نواخته شود. الان می فهمم که چقدر مغرورم...